همین که زمستان آمده
یعنی بهار هم می آید...
به هزار و یک دلیل
پشت به زیبایی تو
مستقیم راه می روم
اما
چشمانم در پشت سر
به تماشای تو رفته اند
و من باز هم
در کوچه های گندم
دلم را گم کرده ام . . . !
عاشقانه های شرقی ، رضا اسماعیلی
دوباره سیب بچین حوا!
خسته ام...
بگذار ازین جا هم بیرونمان کنند...
غفلت بد چیزی است آقا بد چیزی است...! آدم خوبه بعضی وقتا خودشو به بی خیالی بزنه اما خدا نکنه بی خبری بیاد سراغ آدم... حتما می پرسید چه اتفاقی افتاده و این همه آه و فغان و افسوس واسه چیه...
ماجرا از این قراره که من از همه جا بی خبر یه سالی می شه که بیشتر درگیر کار و مسایل دانشگاهی شدم و تو این مدت دچار بی خبری شدم... البته این بی خبری نعوذ بالله با بی بصیرتی زمین تا آسمون فرق داره...! یعنی خدا اون روز و نیاره که دچار این درد دومی بشیم که از هر درد بی درمونی بدتره... این درد دومی اون قدر بد و اه و اوفه که من اسمش رو گذاشتم درد اسمشو نبر... چون حتی بردن اسمش و حتی فکر کردن بهش ممکنه عواقب وخیمی در پی داشته باشه... غرض این که درد بی خبری ما درد بی خبریه اسمشو نبری نبود خدای نکرده... بی خبری ناشی از غفلت بود...
...
...
...
می بینم که سوسپانسیون - یا همون تعلیق- مغز خواننده زده بالا و الانه که مونیتورو خورد کنه... خواستم یکمی قضیه رو جیمز باندی کنم ولی نشد... خلاص اش کنم... اوضاع از این قرار بود که من یه بوهایی برده بودم ولی این قدر مطمئن نبودم... یه ایمیلای عجیب و غریبی گهگاه به دستم می رسید... بعضیاش تعریف و تمجید و بعضی هم ...
آقا عجب چیزیه این گوگل گوگولی مگولی...! بعد از اینکه یه سری اتفاقای مشکوک دیگه ام افتاد به ذهنم رسید اسمم رو تو گوگل گوگولی مگولی سرچ - یا همون جستجو - کنم...
دیگه تعلیق داستان خیلی زیاد شد... برم سر اصل مطلب... متوجه شدم یه دوست خوش ذوقی لطف کرده و با اسم ما و عکس ما و ایمیل ما و ... زحمت کشیده یه وبلاگ تقلبی عین ماله خودمون درست کرده... خدائیش شعرای قشنگی هم گذاشته توش... اما خواستم با این یادداشت بگم غیر از این سه تا وبلاگ (دیالوگ-پنجره ای به گندم زار-تقصیر قطار نیست) اگه وبلاگی به اسم من دیدید مربوط به من نیست و مواضع درج شده توی اون وبلاگ ها مواضع فرد دیگری غیر از بنده است... از همه ی دوستانی که به اون وبلاگ کذایی رفتن و اون حرفا رو خوندن و اینا تقاضا می شود همه رو از تو ذهنتون دیلیت کنید...
خدانگهدار...
نامه های همه ی ما
حدیث تکراری عشق و آزادی
نامه هایی که هیچ گاه نمی رسند ...
تقصیر قطار نیست اگر امشب
از هیچ دریچهای
دستی بیرون نمیآید...
خدایا
من همیشه به وجود تو اعتقاد داشتم
به هیچ چیز دیگری هم
اعتقاد نداشتم...
خدایا
وجود داشته باش
و حال بی اعتقادهایی رو
که مثل من فکر نمیکنند بگیر!
اشتباه از ما بود
که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم...
دست هامان خالی...
دل هامان پر ...
گفتگو هامان مثلا یعنی ما!!!
کاش می دانستیم هیچ پروانه ای
پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد...
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب میمیریم...
از خانه که میایی
یک دستمال سفید... پاکتی سیگار... گزینه شعر فروغ...
و تحملی طولانی بیاور...
احتمال گریستن ما بسیار است!!!!
"سید علی صالحی"
ما را از کودکی به جدایی ها عادت داده اند، همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند:
خوب ها / بدها
← صفحه بعد